ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
472
معجم البلدان ( فارسى )
داستان ياد شده در قرآن آيت : « چرا نمىنگرى به هزاران كس كه از ترس مرگ از خانههاى خود گريختند ، پس خداوند ايشان را هلاك كرده و دوباره ايشان را براى هزقيل زنده كرد . » « 1 » آمده است . و من همهء آن جايگاهها را در واژهء « داوردان » « 2 » كه در بطايح است ، ياد كردهام و نيازى به تكرار نيست و اين ديرى معروف در ميان بصره و « عسكر مكرم » است . و گويند آيت : « يا مانند كسى كه در يك ديه فرو پاشيده گذشت و گفت : چگونه خدا مىتواند پس از اين ويرانى دوباره او را زنده كند . » « 3 » چنان كه برخى مفسران آن را تفسير كردهاند او مىگويد : خداوند الاغ « عزير » را نيز در اين جايگاه زنده كرد . بو بكر صولى از حسين پسر يحيى كاتب آرد كه : روزى بو عبّاد ثابت پسر يحيى دبير مأمون « 4 » بر يكى از دبيران زير دست خود خشم آورد و يك دوات را كه جلو او بود به طرف او پرتاب كرد . و چون خون از تن دبير دوّم سرازير شد ، پشيمان گرديد و گفت : چه خوش گفته است خداوند عز و جل : وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ ) « 5 » . واى بر تو كه از بزرگان اين كشور و دبير خليفهاى و قرآن را درست نمىخوانى . دبير گفت : اى امير مؤمنان من از هر سوره هزار آيه از بر دارم . مأمون بخنديد و گفت از كدام سوره هزار آيه حفظ دارى ؟ دبير گفت : هر كدام تو بخواهى . مأمون بيشتر به خنده افتاده گفت : از سورهء كوثر هم همينگونه . پس دستور داد او را از ديوان دبيران بيرون كردند چون اين گزارش به دعبل شاعر رسيد چنين سرود : أولى الأمور بضيعة و فساد * أمر يدبّره أبو عبّاد خرق على جلساءه بدواته * و مضمّخ و مرمّل بمداد فكأنّه من دير هزقل مفلت * جرد يجر سلاسل الاقياد « 6 » گويند روزى به مأمون گفته شد كه دعبل شاعر « 7 » تو را هجوى سروده . مأمون در پاسخ گفت كسى كه بو عباد را با آن سرعت انتقام و جسارتى كه دارد هجو كند ، مىتواند من مأمون را با بخشايندگى كه دارم نيز هجو كند . در اين دير هرقل است كه داستان مبرّد رخ داد و آن چنين است كه خالدى از مبرّد نقل مىكند كه من به دير هزقل بگذشتم و به ياران گفتم [ 107 ] مىخواهم اين دير را ببينم پس مرا بدانجا بريد . پس به دير در آمديم و ساختمان آن را زيبا يافتيم در يكى از تاقهايش مردى جا افتاده و خوشرو كه آثار رفاه بر صورت او پيدا بود با دستهاى بسته ديديم . به او نزديك شده سلام داديم و او پاسخ گفت . پرسيد : از كجا آمدهايد ؟ گفتيم از « بصره » گفت براى چه به اين شهر بد آب و هوا و كثيف با مردم بدخو آمدهايد ؟ گفتيم براى جستجو از حديث و ادبيات . گفت بسيار خوب اكنون شما براى من شعر مىخوانيد يا من براى شما ؟ ما گفتيم تو بخوان ، پس او چنين سرود : اللّه يعلم انّنى كمد * لا استطيع أبثّ ما أجد روحان لى روح تضمّنها * بلد و أخرى حازها بلد و أرى المقيمة ليس ينفعها * صبر و ليس يضرّها جلد و أظنّ غايبتى كشاهدتى * بمكانها تجد الّذى أجد « 8 » سپس بيهوش شد و ما او را رها كرديم وقتى به هوش آمد با فرياد ما را بخواند و ما بازگشتيم . او بازپرسيد : شما مىخوانيد يا من بخوانم . ما گفتيم : شما بخوانيد بهتر است . پس او چنين سرود : لمّا انا خوا قبيل الصّبح عيسهم * و ثوّروها فثارت بالهوى الأبل و أبرزت من خلال السّجف ناظرها * ترنوا الىّ و دمع العين ينهمل
--> ( 1 ) . سورهء بقره ، آيهء 243 . ( 2 ) . چ ع 2 : 541 - 542 . ( 3 ) . سورهء بقره ، آيه 259 . ( 4 ) . خليفهء عباسى ( 198 - 218 ) . ( 5 ) . سورهء 42 ، آيهء 37 . ( 6 ) . آمادهترين كار براى ويران شدن كارى است كه به دست بو عبّاد سپرده شود . دوات را در مجلس پرتاب مىكند و طرف را خونين كرده گويى از دير هر قيل گريخته يا ديوانهاى است كه زنجير را هم با خود مىكشد . ( 7 ) . دعبل شاعرى شيعى بود و مأمون احترام او را نگه مىداشت . ( 8 ) . خدا مىداند كه من دلسوخته هستم و نمىتوانم آنچه مىدانم بگويم . من دو روان دارم : يكى در يك شهر و ديگرى در شهر ديگر . نه صبر و نه شكيبايى براى او سود دارد و نه تندروى به او زيان مىرساند . من گمان مىكنم كه آنكه اكنون با من نيست همان مىبيند كه من اكنون مىبينم .